یعنی تو هم می توانی از این خدا چیزی بخواهی؟
شیر کاکائوی نذری چه دلچسب است میان بوی اسفند و زنجیر های رقصان در هوا!
همه ی کوچه را حجله بسته بودند و چایی می دادند و شیر، حال و هوای عجیبی بود.
به اندیشه گفتم؛ فضاش آدم رو می گیره، گفت؛ حتما حقیقتی در اعمال مذهبی هست که این همه سال مانده اند.
چیزی که بیشتر از همه خودنمایی می کرد، پیدا نکردن رنگ سبز بود! برایم خیلی عجیب بود. نه در لباس عزادارن و نه در علم و پرچم ها! آنقدر که ما رنگ سبز که می دیدیم سر ذوق می آمدیم.
این منطقه یکی از قدیمی ترین نقاط تهران است، همه چیزش پررنگ و اصیل است. همه چیز اینجا خیلی سن دارد. سر مرتضوی حجله ای ساخته اند که روی سقفش سفره عقد چیده بودند! روی دیواره اش زده بودند تاسیس 1334!
البته دوستی که بزرگ شده این منطقه است می گفت اینجا محرم همیشه این شکلی بوده است! این ها با سیاست کاری ندارند و کار خودشان را می کنند و اینجا همیشه سبز کم است.
نکته ی دیگری که خیلی متعجبم کرد، دیدن دختران و پسرانی با لباس ها و ظاهر بسیار آراسته بود. با آرایش های مو و صورتی که خوب تیپ خاصی را می سازد. جالب تر از اینکه در موقعیت ها عادی من تا به حال آدم هایی آنقدر آراسته ندیده بودم.
جالب تر اینکه این پسرها اکثرا کمربند بسته بودند و علم بلند می کردند.
آخر شب اندیشه گفت، اما قبول داری کرمانشاه نمی شود؟ عاشورای کرمانشاه خواست. دلم شربت هل و زعفران خواست.
قول می دم تو بیا!
از وقتی که این فامیلی رو به وبلاگم اضافه کرده ام و هی اینجا و اونجا کامنت گذاشته ام و آدرس داده ام، افتاده ام به خود سانسوری! پیش تر ها که فقط خودم و کمی از دوستانم اینجا را می دانستند خیلی راحت تر می نوشتم، خیلی شخصی تر! اما بعد فکر کردم اگر قرار نباشد خوانده شوم، خوب می روم توی دفترچه های جور واجورم می نویسم! حس دوگانه ایست!
خوب یکی برود بطری بیاورد!
همه دور می نشنیم. فرش وسط را برمی داریم تا بطری سر بخورد روی سرامیک های کرم رنگ. چرخ می خورد، سر بطری به طرف هرکس بود، از آن سوی بطری سوالی می پرسد. هرچه بخواهد و او موظف است به پاسخ. صادقانه! دروغ نداریم این قاعده بازی است. این بازی اصلن برخلاف هرچه تابو است و محافظه کاری تاریخی ایرانی...
برایت آشنا است، آها این بازی را توی لاست دیده ام کیت و ساویر ....
بطری سر می خورد ......وای مقابل من نایستد....پاهایت را جمع می کنی تا فضای کمتری اشغال کنی و احتمال نشانه رفتنت کمتر شود. بعد از یکی دو سوال انگار خوشت می آید از گفتن رازها، انگار از اینکه بگویی و بگذری خوشت می آید. اصلن دوست داری تو را نشانه بگیرد و سوال های سخت بپرسند تا از چیزهایی بگویی که همیشه پنهان کرده ای ... روانکاوی است اصلن.
وقتی در مقابل تو می ایستد و خصوصی ترین قسمت های زندگیت را نشانه می گیرد، درنگ نمی کنی، راست می گویی. درجه سختی سوال ها را می شود به نسبت گیراندن سیگار ها سنجید.
هرچه سوال ها دقیق تر می شوند و درونی تر، آدم های دور و برت برایت بیگانه می شوند. اصلن چیزی می شوند نه متفاوت با تصور تو از آن ها بلکه متضاد با آن. از این آدم ها می ترسی. چقدر بیگانه اند. چقدر تو فقط پوسته شان را دیده بودی. بعد این همه سال بعد این همه دوستی.
چرخ می خورد، چرخ می خورد، چرخ می خورد.
اینجا قیامت شده است. روزی که رازها آشکار می شوند.
منگی و سر سنگین. ساعت 7 است می خزی زیر پتو. خواب قبر های کنار هم را می بینی!
یک عالمه گور کنده شده، برای لحظه ای انگار جهت دیدم عوض شد من درون یکی از گور ها بودم و سقف آسمان را دید می زدم.
ساعت۹:۰۰ پليسي كاغذ به دست افراد را از روي ليست مي چيند، گروهي را گوشه اي جمع كرده اند و آخرين تذكرات را مي دهند.
ساعت ۹:۳۰ دانشگاه تهران را كفن پوشانده اند.
ساعت ۱۲ پليس دم در دانشگاه مي گويد: بيا برو اينجا دانشگاه نيست، مي روي يا پرتت كنم آن طرف!
ساعت۱۲:۳۰ دانشجويان با شاخه گل هاي سرخ در دست از بين ميله ها و حصار بسيجي ها فرياد مي كنند.
ساعت ۱۳:۰۰ بوي گاز اشك آور و باتوم پيچيده در هوا مي آيد.
ساعت ۱۳:۳۰ صداي تير مي آيد.
ساعت:۱۴:۰۰ هنوز صداي فرياد از خيابان هاي اطراف مي آيد.
ساعت ۱۵:۰۰ پاساژ هاي اطراف بسته اند و مردم از زير زمين ها عبور مي كنند.
همه به هم لبخند مي زنند و زير زيركي انگار براي هم پيام مي فرستند. انگار فراي كلام حتي فراي بادي لنگويج فقط با چشم ها با هم حرف مي زنند!
ساعت ۱۵:۳۰ خيابان هاي روبه روي دانشگاه را بسته اند گاردي ها توي فخر رازي و ژاندارمري غوغا مي كنند.
ساعت ۱۶:۰۰ اینجا هیچ کس نمی تواند کار کند، همه ی ماشین ها را آورده اند توی حیاط، خیابان امن نیست.
ساعت ۱۶:۳۰ در را که باز می کنی قاطی مردمی می شوی که می دوند و سرباز های باتوم به دستی که به دنبالشان مي دوند.
ساعت ۱۶:۴۵ روبه روی سینما بهمن از ترس به پلیس ها پناه می بری! توی صورتت نگاه می کند و می گوید مگه ولی که تو خیابانی؟ آن یکی می گوید این ها اداشونه! برید اون طرف! می گی خونه ام اون طرفیه!
ساعت ۱۷:۰۰ ضلع شمال غربی میدان انقلاب، روی زمین یک سرخی بسیار بزرگ است. پاهایت سست می شود نمی توانی راه بروی٬ پلیسی فریاد می زند با مغازه داران است. یک سطل آب بیارید این رو بشورم. یک پلیس فریاد می زند: به چه نگاه می کنی؟ خون دیگه تا حالا ندید؟
اينجا انقلاب است.
۱۷ آذر
ساعت ۹:۰۰ هنوز پلیس ها اطراف انقلاب اند، هنوز دانشگاه کفن پوش است. هنوز خیابان ها اطراف و کوچه های اطراف پر اند از ماشین های پلیس.
ساعت ۱۴:۰۰هنوز دانشگاه غوغا است. وقتي وارد مي شوي پيرمردي پرچم ايران به دست وسط دانشگاه ايستاده و عكسي را مي چرخاند! كاش مي شد بري بپرسي پدرجان شما هم دانشجويي؟ بسيجي ها سردر فني را فتح كرده اند و سبزها سردر علوم را! دلت مي گيرد! كسي پول خورد جمع مي كند! عصباني مي شوي مي روي مي گويي اين راهش نيست! مي گويد: اين كار نمادينه ديگه!
بسيجي پرچم به دست مي رود بالا روي پايه ي مناره مسجد دانشگاه! پرچم تكان مي دهد و انگشت بر دماغ مي سايد!
۱۸ آذر
ساعت ۹:۳۰ باران مي بارد، هنوز انگار انقلاب به حال عادي باز نگشته است! وانت هاي پليس دارند ميله هاي سبز پايه دارشان راكه براي مسدود كردن خيابان ها و پياده رو هاي اطراف آورده اند، جمع مي كنند.
هنوز توي فخر رازي پليس ها ايستاده اند.
امروز قرار بود کار جن گیر را با حضور دکتر شریعتی ببینیم و بعدش درباره اش حرف بزنیم که انگار آژانس ایشان را برده بود تالار وحدت و به کار نرسیدند. رفتند کار فیروزه ی فرهانی را دیدند. اما بد نشد ما کار خوبی را دیدیم من که حسابی خندیدم، مدت ها بود که اینقدر از ته دل و بلند نخندیده بودم.
جن گیر ماجرای زن و مرد خیاطی است که می خواهند، شوی لباس به پا کنند. اما با فرو کردن سوزن در مانکن لباس مرد خیاط دو اجنه را می گیرد(این شیوه گرفتن اجنه را دباره آل شنیده بودم) مرمر خانم و آقای منگنه! که می شوند اجنه خانه زاد و این طوری سر و کله ی اجنه ها به کارگاه خیاطی شان باز می شود. از این به بعد ماجرای شیرین برخورد زن(ژاله صامتی) و مرد(سیامک صفری) با اجنه هاست. به غیر از این دو سه اجنه ی دیگر هم بودند که شب ها سر و کله شان پیدا می شد. شخصیت پردازی اجنه ها خیلی خوب بود آنقدر که آدم باور نمی کرد آن ها به غیر ازاجنه چیز دیگری باشند. طراحی لباس شان هم خیلی خوب بود. خوب از نماد هایی که در داستان های عامیانه درباره اجنه ها در ذهن داریم استفاده کرده بودند. مثل سنجاق قفلی بزرگ روی سینه اجنه های خانگی یا طرز نشستن آقای منگنه روی میز!
قسمت عروسی اجنه ها محشر بود اجنه ها از در و دیوار بیرون آمدند و با آهنگ شمالی شروع به رقصیدن کردند. اما از این به بعد کار یکدفعه افت بدی داشت انگار که هرچه داشت رو کرد و بقیه اش تکراری شد و ملال آور تا آنجا که زمانش برای من خیلی کند گذشت .
از یک جای کار به بعد احساس کردم که کارگردان از فضاهای ممکن نتوانسته است بهره بگیرد و کار در مرز خیال و واقعیت سرگردان است. یعنی می شد از این فضای خیالی و هراس انگیز برای ایجاد موقعیت های استثنایی خیلی بهتر بهره برد.
شخصیت دنبه و منشی به نظرم وصله های ناجور کار بودند و می شد از حضور آن ها به عنوان آدم های بیرون از فضای خانه ی پر از اجنه خیلی بهتر استفاده کرد و تضاد خیال و واقعیت را بهتر نشان داد.
روی هم رفته کار خیلی خوبی بود و توصیه می کنم کار را بینید.
این کار نوشته ی و کارگردانی کوروش نریمانی است و ژاله صامتی، سیامک صفری، هوتن شکیبا(منگنه) فروغ قجابیگلی(مرمر) در آن بازی می کنند.
این کار دو اجرا دارد ساعت 5 و 7 در سالن قشقایی تئاتر شهر و قیمت کار هم 5000 تومان است.
درد دارد، مثل دندان کشیدن می ماند، چیزی را باید فشار داد روی جایش تا خون بنند و گوشت پاره شده جمع شود. دهانت طعم خون دارد.
مثل دندان کشیدن می ماند که تا مدت ها جای خالیش را در دهانت حس می کنی، هی زبان می زنی به جایش که هنوز تازه است و دردناک.
مثل دندان کشیدن می ماند که هنگام جدا شدن از لثه خرد شده باشد و صداش پیچیده باشد توی مغزت و تکه ای از آن جا مانده باشد میان گوشت. هی زبان می زنی تکه ی جا مانده را لمس می کنی.
