تبليغاتX
واگویه های من
نوشته های آزاده شمسی

نمی دانم چرا کنار آمدنم با این وضعیت جدید نمی آید.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 2:44 | لینک  | 

 

احساس می کنم گمشده ام را یافته ام چیزی که این درون پرتب و تاب را راضي مي كند‏‏‏. چيزي كه انگار بايد به دنبالش برم چيزي كه انگار هميشه دغدغه ام بوده و جالب است كه تا به حال به دنبال كردنش فكر نكرده بودم. مي خوام مطلعات زنان بخوانم. ارشد كه ديگر نه! اما الان رويش متمركز مي شوم تا بعد. خوشحالم

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 16:32 | لینک  | 

 

چند روزه که چیزی ذهنم را خیلی درگیر خود کرده است. احساس می کنم آن چیزی که همیشه فکر کرده ام انتخاب من بوده است و من خواسته ام این گونه بیندیشم و اینگونه عمل کنم بیش از آنکه محصول فردیت من باشد محصول شرایط بیرونی و شاید حتی اجتماعی است. چیزی که من را بیش از همه به این شک انداخت شباهت تجربه هایم  با دیگران در موضوعاتی است که پیش از این، شاید فکر می کردم به شدت فردی و منحصر به فرد هستند. اما الآن می بینم که نه،بقیه آدم ها هم به گونه بسیار عجیبی دارند حتی همگام با من به نتایج یکسانی می رسند.حالا برخی زودتر و برخی دیرتر. این موضوع باعث شده این روزها درباره هر عمل کوچکم شک کنم و خیلی زیر و رویش کنم اما انگار نمی شود از زیر بار این جبر اجتماعی بیرون آمد.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 9:44 | لینک  | 

مدت ها بود که دلم می خواست صحنه ی زایمانی طبیعی را از نزدیک ببینم. بنابراین در تعطیلات نوروز 88 با ناهید که ماما ست و در زایشگاهی در یکی از شهرستان های کرمانشاه یعنی صحنه به امر به دنیا آوردن مشغول است، به زایشگاه رفتم. صبح که رسیدیم همین پیش پای ما، مادری بارش را به زمین گذاشته بود. سریع روپوش سبز پوشیدیم و به دیدن مادر و فرزند کوچکش رفتیم. مادر بی رمق روی تخت درون پتویی شبیه پتوهای سربازی مچاله شده بود و هنوز خون ریزی داشت. رنگش سفید شده بود و هیچ میلی به دختر کوچولوی تازه به دنیا آمده اش نداشت.

باورم نمی شد کودکی را که می بینم هنوز یک ساعت نشده که به این دنیا آمده است. خیلی کوچک بود و بی دفاع . ناهید که بلندش کرد چشم های کوچک پف آلودش را با تردید باز کرد و به دهان بی دندانش زاویه ای داد و اخم آلود از اینکه آرامشش را برهم زده ایم، نیم چه اعتراضی کرد. تا اینجای کار خوب بود و دلپذیر.  اما ماماها می بایست شکم مادر را فشار می دادند تا باقی مانده ی خون در رحم بیرون بیاید. این زمانی بود که من یک پا داشتم و پای دیگری قرض کردم و درچشم بر هم زدنی در پاویون بودم. تا به حال چنان ضجه ای از ته دل نشنیده بودم .احساس می کردم چیزی در ته دلم کنده می شود انگار که ریشه ی موهایم را می کشند. ناهید بهم می خندید و می گفت زایمان که ببینی کرمانشاهی، چون آنقدر جیغ می کشند که لرزیدن پرده گوشت را حس می کنی.

کمی که حال مادر جا آمد از او خواستند که به دختر کوچولو شیر بدهد اما مادر این کار را نمی کرد. حتی او را نگاه هم نمی کرد. فهمیدیم که سومین زایمانش است و دو دختر دیگر دارد و این سومی است. چرا باید به او شیر می داد؟ به او که مایه ی سر افکندگی اش بود و باعث می شد تا او و همسرش شرمسار به خانه برگردند. تازه تا مدت ها می بایست سرکوفت های شوهرش را هم تحمل می کرد و چون دختر زا بود اصلا استراحت زایمانی برایش وجود نمی داشت. می بایست خیلی زود به کارهای خانه برسد.

شب تا آمدم خانه از مادر پرسیدم وقتی من به دنیا آمدم، بغلم کردی، بهم شیر دادی؟ یا اینکه از اینکه دومین دختر بودم سر خورده بودی؟ خودم هم می دانستم سوالم احمقانه است و جوابش را هم می دانستم. اما واقعا متاثر شده بودم.

کمی نگذشته بود که سیل مادران باردار به زایشگاه روانه شد که برای چک کردن وضعیتشان آمده بودند. دیدن آن همه شکم بالا آمده با پوست های آویزان و راه رفتن های یک وری گیجم کرده بود. زنی چهار شانه و بلند قامت با شکمی بزرگ و برجسته هم آنجا بود. وقتی مشخصاتش را پرسیدند فهمیدم 69 ایست و نوزده سال دارد. تازه توی پرونده اش دو سال سابقه ی نازایی دارد. شوکه بودم او از من هم کوچک تر بود.

دختر چادری کوچکی هم آن جا نشسته بودکه خیلی شبیه نادیا بود. لحظه ای دلم لرزید. خیلی کوچک بود و واقعا صورت کودکانه ای داشت، شکم برآمده ی کوچکش با هر هق هق بالا و پایین می شد. آدم فکر می کرد دختر بچه ایست که عروسکش را ازش گرفته اند و باید مادرش به آغوشش بکشد و آرامش کند نه اینکه در انتظار آمدن کودکی باشد.

روز بدی بود من که آمده بودم صحنه ی معجزه آسای تولدی را ببینم فقط شکم های آویزان دیده بودم و مادرانی غمگین که پوستهای شل و چروکیده شان را جا به جا می کردند و تن شان را روی ابزار های سرد  آهنی  به دست زنی دیگر می سپردند تا بررسی شود. چون میانه تعطیلات نوروز بودیم و زایشگاه دکتر نداشت فقط زایمان های فول را قبول می کردند که خیلی اوژانسی بودند و بقیه را به کرمانشاه می فرستادند. بنابراین من زایمانی ندیدیم و پر از نفرت بچه دار شدن به خانه برگشتم و تا روزها تصویر های دردناک  توی سرم را زیر رو می کردم و مطمئن بودم هرگز زایمان را تجربه نخواهم کرد . این حس تا همین دیروز با من بود. تا اینکه چند روزی است کتاب درآمدی جامع بر نظریه های فمنیستی را شروع کردم، نا گهان حس کردم مادر شدن حس منحصر به فردی است و به هر زنی تجربه ای یگانه و بزرگ می دهد  تا دنیایی را بعد از آن به گونه ی متفاوتی تجربه کند. حتی حس کردم بدن زن حامله اصلا هم زشت نیست. فقط کمی غریب است. خصوصا برای ما که عادت کرده ایم شکم ها را پنهان درون کلی لباس گشاد و آویزان ببینیم. اصلا قدرت فوق العاده ای می خواهد سپردن تنت به موجود دیگری که در آن جا خوش کند،  خیلی بزرگوارانه است و خیلی آدم را بزرگ می کند. نمی خواهم بگویم که مادر شدن ارزش والای انسانی است و همه ی زنان باید مادر بشوند. فقط می خواهم بگویم که بیرون جهیدن موجودی از جنس خودت از درون تو، احتمالا برای من که از خارج نگاهش می کردم آن قدر منضجر کننده است و مادر در حال تجربه ی لحظه ی بی همتایی است.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 0:37 | لینک  | 

 

دیشب تصور آن کوچه ی باریک و دیوارهای بلندش نمی گذاشت بخوابم. تا به حال آنقدر نترسیده بودم.  ترس چیز عجیبی است فکر می کردم فلج کننده باشد. نبود.

درست یادم نیست که چه شد فقط می دانم فهمیدم که باید بدوم. سر کوچه دور و برم رو نگاه کردم که ببینم بقیه هم هستند یا نه، نبودند. بعد دویدم همین! حتی پشت سرم را هم نگاه نکردم که ببینم آن ها چه شدند. حتی نمی دانستم این کوچه بن بست است یا نه! فقط می دانستم خطر پشت سرم است و میل غریزی من به زنده ماندن به جلو می راندم. نمی دانم دیوارهای کوچه های این شهر با تاثیر وحشتی که درشان دارد موج می زند چه می کنند.

نمی دانم واقعا آن ها که این همه سرباز روانه خیابان ها می کنند به این فکر نکرده اند، وقتی مردمی که برای اعتراض مدنی اینقدر آرام و اینقدر صلح جویانه فقط آمده اند، حرف شان را بزنند و بروند را با باتوم جواب می گویند چه می شود. فکر کرده اند که نتیجه اش چه می شود؟

دیگر راه این مردم جدا است. دیگر خطی عمیق میان خودشان و این مردم کشیده اند که دیگر نمی شود با هم یکی بشوند.

 

زیرنویس:

دیروز صحنه ای شوکه ام کرد: انداختن کلاه از سوی سرباز متور سوار به سوی مردم در پیاده رو

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 15:3 | لینک  | 

 

وطن*

وطن پرنده ی پر در خون

وطن شکفته گلی در خون

وطن فلات شهیدان شب

وطن پاتاق سر خون

وطن ترانه ی زندانی

وطن قصیده ی ویرانی

ستاره ها اعدامیان ظلمت

به خاک اگرچه می ریزند

سحر دوباره بر می خیزند

بخوان که دوباره بخواند این عشیره ی زندانی

گل سرود شکستن را

بگو که به خون بسراید این قبیله ی قربانی حرف آخر رستن را

با دژخیمان اگر شکنجه، اگر بند است و شلاق و خنجر، اگر مسلسل و انگشتر

 با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی

به نام آهن و گندم اینک ترانه ی آزادی اینک سرودن فردا

امروز ما امروز فریاد

فردای ما روز بزرگ میعاد

بگو که دوباره می خوانم با تمامی یارانم گل سرود شکستن را

بگو، بگو که به خون می سرایم دوباره با دل و جانم

 حرف آخر رستن را

بگو به ایران

بگو به ایران

 

* سروده سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 15:15 | لینک  | 

امروز رو دوست نداشتم .

اصلا دوست نداشتم.

خیلی بد بود.

روز بارانی بدی بود و عجیب اینکه قطره های باران خیلی دلگیرم کرده بودند.

کمیل را دیدم گفت چیه باران یاد کسیت نمی ندازه؟  گفتم نه نمیندازه! نمی انداخت.

امروز همش شاکی بودم و دل تنگ با خودم فکر می کردم اگه الان خانه بودم کرمانشاه چکار می کردم.می خزیدم توی اتاق خودم دو تا پنجره ی بزرگ رو باز می کردم رو به کوچه و می رفتم روی تخت می ایستادم و بیرون را نگاه می کردم .آدم ها را دید می زدم که چتر روی سر گرفته بودند و یا از دست باران فرار می کردند.

یا ولو می شدم روی تخت و صدای قطره های باران را که می خورد به کانال کولر گوش می دادم.

شاید هم با پگاه می رفتم نوبهار و قدم می زدم و هوای کاج های پیر بلوار نوبهار را فرو می دادم توی شش هام و اینقدر می خندیدیم که اشکم سرازیر می شد.

شاید هم نمی خندیدیم.

امروز از ظهر که بیرون رفتم همش دلم می خواست زود  بیام خانه و بخزم توی تختم.

دلم می خواست شال نمی کاره را تمام کنم.

دلم می خواست موج ها را بخوانم.

دلم می خواست پتو را تا گردن بالا بکشمو و گل گاو زبان بخورم

اما زود نیامدم بی هدف توی خیابان را راه رفتم

همه ی مونولوگ های طولانی موج ها توی سرم ذق ذق می کرد

انگار خودم هم به بافتن واژه ها افتاده بودم

منتظر بودم و نگران و دلتنگ و هزارتا چیز دیگه

آخرش تمام شد

امروز  هم تمام شد

 

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 0:25 | لینک  | 

 

دیشب درخت گلابی مهرجویی را دوباره دیدم و اینبار خیلی بیش از هر زمان دیگری بهم چسبید شاید به خاطر هوای بارانی این روزها هم بود که یک جورایی آدم رو حساس می کند و خیالاتی.

تک تک دیالوگ ها  و مونولوگ ها را می بلعیدم. گذشته چه چیز عجیبی است می شود سال ها در آن ماند و سال ها در آن زندگی کرد انگار تاثیر خودش را تا همیشه خواهد گذاشت.

از صبح چیزی توی گلوم گیر کرده بود که هی سعی می کردم قورتش بدهم و به روی خودم نیارم.

این چند روزه تهران زیر باران خیلی تمییز شده است و کم کم دارم دوست می دارمش دیگر دارد مکان های آشنایش برایم بیشتر از هر جای دنیا می شود.

این چند روزه همش مشغول شال بافتن بودم چیز عجیبی است می شود با هر پیچش کاموا چیزی را هم در ذهن بافت

و خط به خط و رج به رج بالا آورد.

دلم گرفته این روزها دلم چیزی را می خواهد که نیست انگار یک خالی بزرگ دارد همه چیز را می گیرد.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:38 | لینک  | 

خالی

یک خالی بزرگ

یک خالی پر از هیچی

پر از هیچی های جور و واجور

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 0:41 | لینک  | 

این روزها خیلی عجیبه

پره از حس های جدید و گاه متناقض بیشتر از هر چیزی پره از کشف چیزهای جدید در خودم

همه لحظه هاش یه چیز جدید داره گویی در حال خلقت چیزیم که خودم رو هم غافل گیر می کنه و گاه در برابر این مخلوق عظیم الجثه دلم می خواد و زانو بزنم و نگاهش کنم.

اما گاهی اونقدر بزرگ می شه که درکش برام واقعا مشکله.

اما بیش از هر چیز می خوام بگم لذت بخشه! اینکه از نگاه اون مخلوقه هم به خودت نگاه می کنی هم جالبه!چون به هر حال یه سرش به تو وصله و یه جورایی از دریچه ی ذهن تو هم گذشته دیگه . اما به هر حال فراتر از تو هم هست و تو نمی توانی کنترلش کنی و خیلی روش اثر بذاری چون گاهی اصلا از قدرت تو خارجه و اصلن از تو فرمان نمی بره و حتی تو رو به دنبال خودش می کشانه!

اما خوبه این روزها رو دوست دارم

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 23:6 | لینک  |