دلم گرفته برای همه ی آرزوها و ایده هایمان که چه بی رحمانه به بادشان می دهند
این روزها، کمی با روزهای قبلش فرق دارد همه باز شدن فضای سیاسی کشور را حس کرده ایم و گاه به آزادی های تصنعی این روزها به خندیده ایم.
این روزها حتی گشت های ارشاد دور میدان ها هم به مترسک هایی تبدیل شده اند که دیگر پرنده ها را به فرار وا نمی دارند، آنقدر مترسک شده اند که حتی کسادی بازارشان دل آدم را می سوزاند. این روزها صدا و سیما و برنامه های به ظاهر بی طرفانه اش که از فضای باز سیاسی و انتقاد وحق حرف زدن می گویند و انگار فقط می خواهند از صبح تا شب تو را به رای دادن تشویق کنند هم آنقدر کودکانه است که فقط تو را به پوزخندی به نگاه پشت آن وا می دارد....
این روزها دیگر حتی رای ندادن و قهر کردن و پشت کردن هم دلت را خنک نمی کند چون با خودت فکر می کنی باید 4سال کسی و نگاهی را تحمل کنی که هر روز شنیدن کمدی های تراژیکش تو را تا مغز استخوان می سوزاند! با خودم فکر می کنم این 4سال، 4سال دوران دانشجویی من بود که می توانست به گونه ای دیگر بگذرد ....
این روزها فکر می کنم اوضاع وخیم تر از آن است که فقط به رای دادن اکتفا کرد بلکه به جبران بی عملی گذشته باید وارد شد کاری کرد...
انگار میرحسین موسوی نزدیک ترین گزینه است هم اینکه خاتمی را با خود به همراهی را دارد و هم اینکه انگار اجماع امروز بر سر اوست و احتمال رای آوردنش زیاد است، ناگزیر باید به او رای داد.
اما انگار این روزها مردم و یا حداقل جوانان دوباره دل به کسی بسته اند، انگار دوباره همه آرزوهای سرکوب شده مان را در آمدن کسی دیده ایم اگرچه شاید به اندازه خاتمی به او حتی امید نداریم و ته دلمان محکم نیست اما باز هم با او یار شده ایم.
این روزها ستاد موسوی را جوانانی رونق بخشیده اند که برای او فریاد می کشند کوه می روند و حتی کتک می خورند.
امروز در مقابل چشم هایم جوانی 20و چند ساله با پیراهنی مشکی و صورتی انبوه از ریش مشکی به یکی از حامیان موسوی که به دست مجسمه ای روبان سبز می بست با مشت و لگد حمله ور شد و حتی خبرنگار سوئدی که عکس می گرفت را هم بی نصیب نگذاشت و با مشت و لگد به سویش رفت و تو دهنی محکمی را نصیبش دهانش کرد تا تو دهنی محکمی باشد برای غرب....و نیروی انتظامی که چه گیج و بی قدرت در برابر این صحنه بود...
امروز مصمم تر به موسوی رای می دهم نه به خاطر آنکه او آن کسی است که من انتظارش را دارم چون تنها کور سوی امیدی است که روزنه ی نوری را بشارت می دهد.
نوشته شده توسط آزاده در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیزم
لطفا در صورت تشریف فرما شدن به وبلاگ من با رفتن به آدرس زیر این پرسشنامه رو هم پرکنید. برای درس حوزه عمومی و رسانه است.
ممنونم
http://spreadsheets.google.com/viewform?formkey=cjlteDl3QmpKNlBPS3h3ZjN0Y0xrS1E6MA..
نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت
این روزها دلم با هر تلنگری می گیرد و بغ می کند توی خودش.
نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت
در زندگی زخم هایی است که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد!
نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت
احساس عجیبی دارم از اینکه می توان چیزی را به وجود آورد که ساخته ی توست و البته آن چیز به گونه ای دیگری عمل می کند و ناگهان وجودی مستقل از تو پیدا پیدا می کند که گاه نیز تو از مخلوق خودت جا می مانی و آنقدر تند می دود که تو از رسیدن به او باز می مانی.
نوشته شده توسط آزاده در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت
این روزها حس می کنم یه چیزی رو گم کردم، حس می کنم جای یه چیزی توی من خالیه! حس می کنم دست هام پی چیزی می گردن. پی چیزی برای گیر کردن. حس می کنم آدم باید یه چیزه محکمی خارج از خودش داشته باشه که بهش تکیه کنه مثل شاخه های یه درخت تنومند نه علف های سبزی که ریشه تو خاک باران خورده بهار دارن! یه چیزی که باعث بشه آدم محکم قدم برداره.
نوشته شده توسط آزاده در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت
گاهی بعضی آدم ها آمدنشان مثل معجزه است.
بزرگ و غیر قابل درک و برای من که به همه چیز شک دارم زمان می برد تا باورش کنم حتی اگر معجزه باشد.
نوشته شده توسط آزاده در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 23:26 موضوع | لینک ثابت
الآن حس و حال خوبي ندارم احساس ميكنم همه چيزم بهم ريختهاست احساس بي مسئوليت بودن ميكنم احساس ميكنم كه مدتي است خودم را سپردهام به دست حوادث، احساس ميكنم اوضاع ميتوانست بهتر از اين باشد كه الآن هست.
احساس ميكنم شكست خوردهام.
از خودم باختم!
نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
امروز صبح را با خاطره نخوابيدنهاي ديشب و سرفه زدنها و از خواب پريدن ها و صداي انديشه كه ميگفت خوبي بابا! حالت خوبه؟ آب ميخواي و از اين حرفها آغاز كردم. با تني سنگين و خموده كه از آْن گرما متصاعد ميشد. با ذهني كه آنقدر در گرماي تفتيده غرق بود كه به راستي هذيان سازي مي كرد و شايد زماني يافته بود براي اينكه خاطره روزي عجيب را در خود هضم كند تا تجربههاي جديدش را زير و رو كند، خود را بشناسد و از گذر اين لحظهها بگذرد.
نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
امروز احساس قدرت كردم. احساس كردم هنوز وجود دارم.
نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 1:3 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می خواهم از خودم بنویسم از گم شدگی ام در میانه تجربه ها و از سردرگمی ام در گذار از کودکی به بزرگسالی. از نوستالژیای گذشته و از امیدی وهم آلود به آینده.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY