تبليغاتX
واگویه های من
نوشته های آزاده شمسی


امروز کتاب ژرمینال امیل زولا را از سر بی کاری از توی کتاب خانه برداشتم و  شروع کردم به ورق زدن. اول کتاب کسی نوشته بود ۴تیر ۶۵  ساعت ۱۰دقیقه مانده به ۱۲. دست خط شبیه خط مادر بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من آن زمان هنوز زاده نشده بودم. دلم گرفت. کتاب حسابی بوی خاک می داد چند وقت پیش که کتاب خانه را تمیز می کردم زیر نظر گرفتمش که سر وقت مناسب بخوانمش. امروز انگار زمانش رسیده بود. ۱۵۰صفحه ی اول را خواندم کمی گیج بودم از آدم هایی که تند و تند توی داستان معرفی می شدند و روابط عجیب و غریبشان. یاد یکی از دوستانم افتادم که می گفت داستان های فارسی داستانن نه رمان. رمان باید پیچیده باشد.

به هر حال ظهر را با خواندن سطور کتاب سر کردم . آدم هایی که تمام روز کار می کردند و تنها دل خوشی شان روابط جنسی و مشروب و اندک غذایی بود.برایم دنیای عجیب و غریبی بود اما بعد احساس کردم تمام زندگی ما همین است . مگر ما غیر از اینیم؟

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 19:14 | لینک  | 

 

این روزها صبح را معده ای آغاز می کنم که به هم چنگ می زند و به زور جرعه ای شیر را در خود جا می دهد و هر لحظه ترس این را دارم که پسش بزند. تا ظهر در خود می پیچیم و سعی دارم که ذهنم گذشته را نکاود اما در پی تلاشی بیهوده ذهنم بی اختیار در میان خاطراتی می چرخد که هر کدامش سلول هایم را می لرزاند و احساس عجیب حماقت در برم می گیرد. و بد تر از همه می دانم که همه اینها را دوباره تکرار خواهم کرد. احساس وصل بودن به چیزی هایی که نه آنها رهایت می کنند و نه تو می توانی آنها را رها کنی. میل احمقانه به اجسام، چیزهایی که هرکدام لحظاتی را ،حسی را و دنایی را در خود جا داده اند . و آدم هایی که بهتر از تو تمام آن خاطره ها را در خود جای داده اند. کوچه ها، خیابان ها ، ماشین ها، بوها و طعم ها و چه می دانم همه چیز ذهن لعنتیم را به سوی چیزی که برای فراموشی اش نا توانم سوق می دهد. نهار را از ترس چشم خوره های مادر می بلعی و نجویده قورت می دهم و تن می سپارم به ظهر تابستان و می بافم.

خیال تنها را فرار کردن و تنها جای امنی است که مرا گرچه اندک در خودش می بلعد . انگار من آنجا زندگی دیگری داشته باشم.

و عصر را به قدم زدنی. کتاب خواندنی چه می دانم می گذرد دیگر این روزها...

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:34 | لینک  | 

همیشه عصر های تابستان را دوست داشته ام. گرما و تن های خسته ای که خود را به هوای دم غروب می سپارند. کوچه هایی که پر است از بچه هایی که بی خیال گرم دنیای خودند.

عصر های تابستان بی قیدی و بی کارگی اش را. بستنی و خنکای آب یخ که از گلو پایین می رود.

خیابان های شلوغش که پر است از آدم هایی که لخ لخ کنان و پا کشان روزها را از دم هم می گذرانند.

عصر های تابستان انگار جوانی من است که نرفته دارد دلم برایش تنگ می شود.

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 20:37 | لینک  |