احساس می کنم دارم تبدیل به یک انسان تک بعدی مکانیکال می شوم، انگار وقتی به هرچیزی نگاه می کنم دارم درس ها و کتاب هایی را که خوانده ام مرور می کنم( حتی به خودم) و برام سخته از که از زاویه دیگه نگاه کنم. آخه فقط این درسته و لا غیر!
به قول مارکوزه به عبارتی دارم تبدیل به انسان تک ساحتی می شم!
وقتی خورشید هم تردید دارد که توی مرداد بتابد یا نتابد دلم می گیرد. وقتی که نور کم جانش از میان هوای پر گرد و غبار بر صورتم می تابد دلم می گیرد! وقتی که تو داد می زنی خب من هم داد می زنم! وقتی دستت را می کشی و با تقلا می کنی، حیرت می کنم و قتی می خواهی مرا بکشی خنده ام می گیرد اما واکنشم بی هودگی همیشگی ام است که انگار وجود ندارم!
اما دیشب وقتی دخترکی در میان دست هایم خوابید گرمایش دلچسب بود! و من باورش کردم.
غريبگي توي صدايت كه يكدفعه هجوم ميآورد و مرا زير آوارش خورد مي كند. نمي دانم اين بار هم اين همه فاصله، اين همه دوري را تاب مي آورم يا نه!
دلم گرفته است از اين روزهاي گرم، دلم گرفته از يكنواختي كشدارش!
آدم گاهي فكر مي كند خودش و مسائلش در مركز جهان است و بقيه چيزها دور او مي چرخد. وقتي كه خودش دارد درباره چيزي تامل مي كند همه چيز حتي ثانيه ها ايستاده اند تا او بينديشد به قول شريعتي جهان را نگه داريد مي خواهم پياده شوم!
با خودم فكر مي كردم كه اونقدر دچار من محوري شده ام كه يادم رفته است من يك نقطه ام از يك جهان كه اگر كمي فقط كمي دور شويم اصلا ديده نميشوم. توي يك خانه توي يك محله توي يك شهر توي يك كشوري كه در قارهاي است كه در كرهاي در منظومهاي است كه در كهكشاني شناور است!

غريبه La Sconsciuta
ديشب فيلم غريبه آخرين ساخته جوزپه تورناتوره رو ديدم. فيلم فوق العاده ايي كه به همه ديدنش رو سفارش مي كنم.
تورناتوره كارگردان ۵۰ ساله ايتاليايي سينماگري مولف است كه سينما را با " سينما پاراديزو" آغاز كرده و از ديگر كارهاي او مي توان به مالنا اشاره كرد.
غريبه فيلمي اجتماعي است كه در ژانر تريلر ساخته شده است كه خشونت،ظلم و سوءاستفاده جنسي از زنان را نشان مي دهد. غريبه روايتگر زن مهاجر اوكرايني است كه به دنبال زندگي بهتر بعد از فروپاشي شوروي و به بنبست رسيدن كشورهاي اروپاي شرقي به ايتاليا مي آيد و گرفتار باند فحشا مي شود باند سازمان يافتهاي كه او امكان خارج شدن از آن را ندارد و بعد از پايان دوران بهروه وري جنسياش مجبور به به دنيا آوردن فرزنداني است كه يك به يك آنها را بعد از تولد از او مي گيرند و مي فروشند. اين فيلم از نقطه اي آغاز ميشود كه ايرنا به دنبال يافتن آخرين فرزندش مي رود. فلش بك هاي فوق العاده اين فيلم در واقع روايتگر گذشته اويند.

اين فيلم جهان پر از ظلمي را به تصوير مي كشد كه با همهي خشونت هايش نمي تواند اين زن را خورد كند.
نقش ايرنا را بازيگري روسي با نام كسنيا راپورت را ايفا مي كند كه از نظر من به خوبي از عهده اين نقش بر آمده است و زني را به تصوير مي كشد كه دنيا او را به جايي رسانده است كه براي رسيدن به هدفش هيچ سدي را بر نمي تابد.
بايد چيزي را باور كنم كه مدت هاست براي نفهميدنش خودم را به خريت زده ام. آنقدر به نشانه ها بي اهميت بودم كه وقتي هم كه واقعيت محكم توي صورتم خورد باز هم رويم را برگرداندم و به خيال خودم صبر كردم ، گذشت كردم اما نه تنها براي حفظ چيزي جان كندم كه از دست دادني بود. اين روزها خيلي از چيزهايم گم مي شود، گم شان ميكنم و يا ميدزدندش و... خواهرم چند روز پيش ميگفت به از دست دادن چيزها عادت كن! اما من هميشه چيزهايي را از دست دادهام كه بيش از همه خواستم شان.
مدت هاست كه مي دانم من براي ثابت كردن اينكه "من اشتباه نكردهام" به خودم و همه تلاش ميكنم نه براي بدست آوردن آن چيز!
نشستم رو صندلی و زل زدم به آینه، موهایم را در دست هایش گرفت و با قیچی تا کنار گردنم همه را یکجا کوتاه کرد و بر زمین انداخت. برای لحظه ای دلم گرفت رنگش معلوم نیست قهوه ای، خرمایی و گاهی هم طلایی می شود. بعد شروع کرد به کوتاه کردن تا به خودم آمدم یک نفر دیگر با موهای سه سانتی نگاهم می کرد.
کمی از این موهای از دو سوی سر آویزان خسته شده بودم. احساس کردم اگر موهایم را یکدفعه آن هم از ته نزنم احساس می کنم پیر و محافظه کار شده ام. همیشه باید ته همه چیز را در آورم یا رومی روم یا زنگی زنگ!
احساس کردم با این کار به خودم ثابت می کنم هنوز مال خودم هستم. الآن احساس می کنم سبک شده ام انگاری باری از دوشم برداشته اند.

احساس می کنم گریگوری سامسا شده ام.
در را باز می کنی و از آن همه غریبگی و تاریکی خودت را هول می دهی میان دست های گرمی که احساس می کنی اینجا آخر دنیا است و این لحظه اوج همه شادی ها. انگا مرزی عجیب دیواری بلند میان بیرون این دنیای آهنی است که تو حس می کنی این جا مانند آغوشی است امن برای ثانیه هایی که بی گدار به آب زد و بی خیاله تاریکی این شهر شد. همه سلول هایت این لحظه را ثبت خواهند کرد تا تو بدانی هنوز زنده ای و هنوز می توان عاشق بود.
این روزها ذهنم مشغول زیر و رو کردن خودم است. هیچ چیز سخت تر از این نیست که آدم با خودش کلنجار برود و هی نقاط منفی پیدا کند اما فکر کند که هیچ کدام را نمی توان عوض کرد.
این روزها توی گرمای ظهر که برق می رود فقط می شود به زیر زمین پناه برد. توی خالی آنجا بد جوری آدم تنها می شود و فکر ها می ریزد توی سر آدم و هیچ راه فراری نمی گذارد. البته رفتن برق منحصر به روزها نیست. شب ها را هم شامل می شود و این آن زمان است که احساس می کنم با گذشت هر ثانیه دیوانه تر می شوم . حس می کنم دیوار ها کوتاه می شوند و من را در خود و در تاریکی می فشارند. دمر می خوابم و سرم را توی بالشت فرو میکنم که شاید خواب پلک هایم را سنگین کند. اما آخر سر بازی موبایل به نجاتم می آید قرمز ها روی هم ، سبز ها زرد ها و آبی ها هم همین طور
باید رکورد ۱۵۰۰ را بشکنم .
اما امان از افکار مالیخولیایی ! هزار بار صحنه مرگ خودم یا دیگری را تصویر می کنم!
و یا صحنه ی خیانت !
و هی می بافم و می بافم.

