تبليغاتX
واگویه های من
نوشته های آزاده شمسی

 

تقسيم به هزار قطعه مي شوم و هر قطعه ضرب در ثانيه هايي كه دوست داشتم باشي و نبودي به اضافه همه لحظه هاي دلتنگي حاصلش عدد بزرگي مي شود. هر قطعه ذهني يافته كه خاطرات لعنتي را مي كاود؛ لحظه ها، ثانيه ها،حس ها و بوها را، تصوير ها را در خود مرور مي كند. همه آن چيزي را كه تو انكار مي كني و من خريتش مي خوانم اما دست از سرم بر نمي دارد نه در خواب و نه در بيداري.

يكبار حرف قشنگي از حضرت علي خواندم كه به نظرم جالب آمد:

انسان انبان پيچيده اي از رازها است.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 10:44 | لینک  | 

 

دیروز کسی در برابر چشم هایم مرد. صدای ضربان قلبش می آمد و بعد نیامد. صدای بوق ممتد آن دستگاه های عجیب و غریب بلند شد. او را توی بسته ی پلاستیکی سبز رنگی گذاشتند و با تخت از برابر چشمانم عبور دادند.

صدای ضجه شان هنوز توی گوشم می پیچد.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 17:23 | لینک  | 

 

دیروز را از صبح یعنی ۱۰(چون صبح من از این ساعت شروع می شود شما را نمی دانم) تا ساعت ۷ عصر در اورژانس بیمارستان بودم مریض نبودم همراه بودم اما بد بود خیلی!

احساس کردم براستی جان در این کشور چه بی ارزش است.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 19:33 | لینک  | 

 

دلم مسافرت می خواد دلم تو چادر خوابیدن می خواد، دلم چایی رو آتیش می خواد و صبحانه حسابی که هیچ وقت غیر تو طبیعت بم نمی چسبه.دلم جوجه رو ذغال می خواد. دلم دریا می خواد. آخه هوا بارونیه!

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 18:45 | لینک  | 

 

دارم خفه مي شم.  

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 18:19 | لینک  | 

 

احساس مي كنم دارم به آستانه انفجار نزديك مي شوم. اينبار حتي خاكستري هم باقي نمي ماند.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 20:6 | لینک  | 

این روزها تمام روزم را مشورت دادن درباره ازدواج، مراسم، مهر، لباس و گل و مامانش و مامانم و عم اش و داییم گرفته!

یکی از بهترین دوستام و دختر خالم دارن عروس می شن!

وسط این ماه رمضان که اشتباهی افتاده توی این تابستان کشدار همه وقت گیر آورده اند و شاید فکر می کنن دیگه وقت گیر نمی آرن.

ومن همش دارم فکر می کنم چقدر سخته تصمیم گرفت کسی را برای همه زندگی انتخاب کرد. شاید به حرف ساده باشد اما تصور اینکه کسی می آید توی همه زندگیت و توی همه لحظه هایت را دو دستی می دهی به او وحشتناک است.

وحشتناک تر اینکه تصور می کنم دیگه همیشه دوستم را باید اینگونه تصور کنم که به کسی وصل است و دختر خاله ام را که قسمت بزرگی از عمرم را با شیطنت های دوتایی با او طی کردم دیگر تنها نیست دیگه همیشه اسم کسی به اسمش وصل است و دیگه بزرگ شده.

وبیشتر از همه از این همه رسم و آیین و سنت خسته ام و از اینکه همه آدم ها به خودشان اجازه می دهند نظر بدن و دخالت کنن!

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 12:23 | لینک  | 

امروز  دوباره روز اول است!

هي حواست باشد هفته از نو آغاز شد! يك هيچ به نفع من!

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 20:29 | لینک  | 

امروز صبح شهر آنقدر کوچک شده بود که می شد تک تک خانه ها را بر سر انگشت گرفت. شهر ماکتی شده بود از واقعیت. جالب تر اینکه همه شهر را از ابتدا تا انتها می شود از آن بالا دید. چون سرزمین من شهری است در میانه دو کوه! میان آن میدانچه ها و کاج های ریز بیش ازهر چیز با چشم دنبال تو می گشتم خانه تان را پیدا کردم با آن در آهنی بزرگ و دیوارهای سنگی بلند! دیروز به نظرم دژی آمد وقتی رد شدیم و بوق زدیم دلم می خواست می شنیدی.
احساس می کنم این کوه ها بی شک باید چیزی در من گذاشته باشند اینکه یکی از پنجره های اتاقم(آخه اتاق من سه تا پنجره بزرگ داره و مادرم همیشه گله می کنه که اینجا از یه هتل هم بیشتر پنجره داره) به سوی کوهایی با صخره های سنگی باز می شود و هر روز نگاهش می کنم باید مرا هم کمی سازش ناپذیر کرده باشد! این را مطمئن باش!

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 13:55 | لینک  | 

امروز روز چهارم بود! مي دانم كه اين فقط منم كه روزها را مي شمارم!
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 20:25 | لینک  | 

 

چند روز پیش بود که دلت باران می خواست، یادت که هست؟ من هم بد جور هوای باران کرده بودم! امروز که بوی باران پیچیده بود و بوی خاک نم خورده بیش از هر چیز دلم تو را خواست و آن ۵شنبه بارانی را! دلم تو را توی آن روزها خواست! 

اگر دوباره ۵شنبه شود باران ببارد دوباره پایم را می گیرم جلوی پات تا زمین بخوری! شک نکن!

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 20:33 | لینک  | 

 

اینجا زندانی است سخت تاریک و نمور! اینجا همه را دست بند قپانی زده اند. همه ی زخم ها چرکین است. همه را تراخم و تیفوس و وبا برداشته است. اینجا روزهایش ناخن بر دیوار کشیدن است و ضجه سر دادن. اینجا شب ها را تا صبح کابوسی است از ناله و هذیان. 

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:5 | لینک  | 

 

اینجا زندانی است سخت تاریک و نمور! اینجا همه را دست بند قپانی زده اند. همه ی زخم ها چرکین است. همه را تراخم و تیفوس و وبا برداشته است. اینجا روزهایش ناخن بر دیوار کشیدن است و ضجه سر دادن. اینجا شب ها را تا صبح کابوسی است از ناله و هذیان. 

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:5 | لینک  |