امروز يه هفته جديده
يه مرحله جديده
يه حسه جديده
يه تصميم جديده
اسفنديار رحيم مشايي از آن آدم هايي است كه در اين سال هاي رياستش هر چند وقت يكبار خبري ساخته است و تا آنجا كه توانسته قائله به پا كرده است. ماجراي مجلس رقص زنان بي حجاب در تركيه و همين تازگي ها ماجراي دوستي با ملت اسرائيل كه كار به عذر خواهي از رهبر كشيده شد حالا هم كه ملائكه در كشور پرواز مي كنند و گردشگري اهم و اعم فصائل است. من سخنراني هاي مشايي و قائم مقامش را بارها شنيده ام و زماني كه خبرنگار ميراث فرهنگي ايسنا بودم با اين حوزه درگير بودم او شخصيت مذهبي ندارد و آنقدر حرف هاي ديني اش را نپخته مي زند كه بيشتر به استهزا شبيه مي شود. حالا هم كه كوروش نشانه علاقه خدا به ايران اسلامي شده است! به جاي اين حرف ها افتضاح به بار نياوريد آن همه قائله چه شد مگر آخرش سد كنار مقبره كورش آبگيري نشد، مقبره زير آب نمي رود اما بر اثر رطوبت آسيب كه مي بيند! سر سرباز هخامنشي هم كه ديگر هيچ....
ديشب آخرين قسمت سريال روز حسرت پخش شد. ماه رمضان و سريال هايش دارد به يك سريال هميشگي تبديل مي شود!
آغاز اين سناريو را شايد بتوان سريال "او يك فرشته بود" دانست كه ۲سال پيش در همين ماه رمضان پخش شد. پارسال هم الياس سل و ماجراي هستي و قدسي و چشم برزخي تا مدتها بساط خنده و اس ام اس را فراهم كرده بود. "اغما" بيش تر از هر سريالي كه تا آن موقع پخش شده بود با جسارت به مسائل ديني و يا شايد بتوان گفت ماوراي طبيعي پرداخت. نشان دادن شيطان تجسم يافته اگرچه در او يك فرشته بود(به صورت يك زن) آمده بود اما در سريال اغما نمود تازه اي يافت. اين شيطان غيب و ظاهر مي شد، طي الارض مي كرد، بدون موبايل تلفني حرف مي زد، از عالم غيب خبر مي داد، فكر آدم ها را ميخواند و خيلي چيز هاي ديگر. امسال اما داستان به گونهاي ديگر تكرار شد، اين بار سريال روز حسرت زن پاك دامني را نشان ميداد كه از فرط زهد ميتوانست چشم برزخي داشته باشد و به برزخ سفر كند و قسمت هاي مختلف برزخ بهشت و جهنم و حتي برزخ متوسطين را ببيند. اگرچه به نظر من استفاده از سرمایه های ملی و پول نفت برای ساخت محتوا های ایدئولوژیک نوعی دزدی است اما آن وقت آدم کفری می شود که برنامه سازان حتی با این همه مخارج نمی توانند ایدوئولوژی خودشان را هم درست منتقل کنند. طراحي كامپيوتري و گرافيكي بسيار ضعيف اين اثر باعث شده است بيش از آن كه آنمتعلق به ژانر ماورا و ديني باشد آن را بتوان در ژانر تخيلي و يا حتي طنز جاي داد. به نظر ميرسد كارگردان اين اثر تصميم نگرفته در ژانر مشخصي كار كند و نمي داند اثرش موضوعي اجتماعي دارد يا ديني و يا علمي تخيلي، بيشتر ملغمه اي از آب در آمده است كه آن را در هيچ ژانري نمي توان جاي داد.
شخصيت هايي كه بيش از آنكه شخصيت باشند تيپاند و آنقدر سياه و سفيدند كه هيچ كدامشان را در اطرافمان نمي يابيم. در اين سريال نه فيلم نامه خوبي مي بينيم و نه كارگرداني قابل توجه و بازي ها هم آنقدر اغراق شدهاند كه باور پذير نيستند.
از سوي ديگر ساخت و نمايش چنين مجموعه هايي بيش از آنكه روحيه دينداري را در جامعه اشاعه دهد خرافات را رواج ميدهد كه اكنون نيز در جامعه ما كم نيست.اكنون هم به آنقدر به قسمت و تقاص و شيطان اعتقاد داريم كه لازم نباشد بيشتر شود.


پانوشت: هرچي گشتم يه عكس از طبقات دوزخ(بهشت و جهنم و برزخ متوسطين) پيدا كنم نشد.
احساس مي كنم هستم، وجود دارم.
اگرچه ضجه هاي مادر دل را ريش مي كرد اما بي گمان لحظه ي بزرگي بود نمي شد نفس كشيد. حس عجيبي كه براستي بازگو كردنش برايم سخت است براي اولين بار حس كردم مي توانم مادر باشم. آنقدر آن صحنه بزرگ و با شكوه بود كه دربرابر تمام ثانيه هايش قد خم بايد كرد.
دستي او را به بيرون مي كشيد و او با تمام وجود تقلايي را براي بيرون آمدن آغاز كرده بود تا سر انجام سرش، دست هاي كوچكش و پاهايش را بيرون كشيد. اغراق نمي كنم مانند شكفتن يك گل بود. او كه در ابتدا فشرده و جمع شده بود دست مي گشود. پا مي زد و تقلا مي كرد.
صداي گريه اش زيبا ترين صداي دنيا بود.
