دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
امروز احساس مي كردم كه سنگين شده ام احساس مي كردم وزنم دوبرابر شده است و ما هيچه هايم كش ميآيند و پاهايم كند شدهاند و كفش هايم را به سختي و لخ لخ كنان ميكشند. كمي براي خودم نگران شدم احساس مي كردم كه از انرژي تهي شده ام. دلم براي آزادهي خستگي ناپذير تنگ شدهاست.
مي خواهم شاد باشم بايد خوشحال باشم بايد بخواهم تا خوشحال باشم.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 16:0 |
لینک
|
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
يعني ميشود؟
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 12:44 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
با دستهاي لرزان بازش مي كني بوي تند گل هاي خشك مي خورد توي دماغمت و حجم تصوير است كه مي بارد مكان،زمان،حس ها؛ همه چیز دست نخورده آنجاست. می توان رد دست هایش را دید که چه باوسواس گل ها را می چيند. چيزي توي دلت تاب ميخورد حس ابدي دوست داشته شدن. لاي برگه ها و نوشتهها پيدايش مي كني هنوز دستهايش گرم است و چشمهايش عميق، زل ميزني گم ميشوي. توی سطر سطر نوشته ها خاطره ها را می یابی زمان معنی ندارد و قتی همه چیز جان دارد وقتی که خاطره دارد همین الآن رخ می دهد دیگر خاطره نیست واقعه است که همین الآن مقابل چشمان تو دوباره وقوع می یابد و تکوین پیدا می کند. زمان های موازی شاید افسانه نیست خیال نیست شاید هنوز تو زیر آن بارانی و توی چشم هایش گم شده ای شاید هنوز پنج شنبه است. شاید تو الآن سوگوار نیستی و مرثیه نمی خوانی شاید هنوز..
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 12:8 |
لینک
|
دوشنبه بیستم آبان 1387
توبه مي كنيم كه شايد پذيرفته شود.
گفتهاند توبه گرگ مرگ است اميدا كه از رستهي سگ سانان و دستهي گرگان نباشيم.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:47 |
لینک
|
شنبه هجدهم آبان 1387
گاهي با خودم فكر ميكنم مگه ميشه من كه اينقدر ادعام ميشه تا اين حد اشتباه كرده باشم و تا اين حد خر شده باشم. اما بعد با خودم مي گم حالا كه شده!
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 18:9 |
لینک
|
جمعه هفدهم آبان 1387
ميل عجيب من به ساختن، به هميشه ديدن نيمه پر ليوان، به اينكه همه آدم ها خوبند مگر خلافش ثابت شود، ميل عجيبي است. هميشه فكر مي كردم اين،زندگي را آسان مي كند اما اين بار خوب نبود.
راست مي گويند كه تصور يك پيش آمد بد از خودش سخت تره وقتي ازش دوري فكر نمي كني رخ بده اما وقتي شد وقتي افتادي وسطش ديگه تو توي قلبشي و بايد باورش كني ديگه راهي نداري بايد بپذيري حتي اگه بخواي انكارش كني اونقد به شكل بي شرمانه و مضحكي جلوت رژه ميره كه نتوني بگي نيست.
حالا من وسطشم .
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 22:44 |
لینک
|
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
چیزی خورد توی دماغم و طعم خون توی دهنم شوری و تلخی
پهن شده ام روی زمین احساس می کنم استخوان ندارم سرم روی گردنم سنگینی می کنه گردنم روی تنم تنه ام روی ستون فقراتم. ستون فقراتم روی کمرم و زانوهایم روی کف پایم.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 19:41 |
لینک
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
من هنوز اميد دارم مانند سگ كه هفت جان دارد.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 15:21 |
لینک
|