تبليغاتX
واگویه های من
نوشته های آزاده شمسی

امروز روز مهمي است:

۳۰آذر ۱۳۸۷

آخرين روز پاييز بيست و يك سالگي

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 10:49 | لینک  | 

 

ديشب براي لحظه‌اي دلم براي كلك‌ها و حقه‌ها و پيچيدگي های ساده اش گرفت. دیشب احساس کردم چه کوچک است روحم که به دنبال تلافی کردن های حقیر، ناتوانی هایش را تقلا می کند. و چون همیشه در تلافی و بی رحمی ناتوان بوده است شکست مذبوحانه اش را با سرشکستگی می پذیرد!

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 10:43 | لینک  | 

 

با خودم مي گويم شايد حق دارد كه گیج بشود! وقتي من در آستانه ی همه ی تردید هایم دیگری را هم دچار می کنم شاید حق دارد.

امروز گفت تو توی وبلاگت چیز متفاوتی از آنچه هستی که در خارج!

اما من فقط خودم هستم با همه پیچ و خم ها و ندانستن ها و نشدن ها و شدن ها و خواستن ها و توانستن ها و دوست داشتن ها و نداشتن ها دیدن ها و شنیدن ها و تردید ها و دروغ ها و گفتن ها و خندیدن ها ترس ها و شک ها و دلبستن ها و بریدن ها و ....

این منم...

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 23:23 | لینک  | 

حس عجيبي دارم.

اين روزها خوب مي‌گذرند. ثانيه‌ها ضربانشان شدت گرفته!

مي ترسم دوباره جايم بگذارند.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 22:2 | لینک  | 

 

وقتي ايستاده اي آن بالا و شهر زير پايت است و چراغ هاي لرزان از دور نگاهت مي كنند دلت خفاش بودن مي خواهد تا بزني به دل شب! دلت باران مي‌خواهد باران تند كه خيس بشوي! باران تند مي‌شود و تو خيس نمي‌شوي. باد مي آيد باد مي‌آيد اما اين ابتداي ويراني نيست در گوشت مي‌پيچد و زمزمه‌اش دوست داشتني است.

 

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:51 | لینک  |