دوشنبه نهم دی 1387
الآن حس و حال خوبي ندارم احساس ميكنم همه چيزم بهم ريختهاست احساس بي مسئوليت بودن ميكنم احساس ميكنم كه مدتي است خودم را سپردهام به دست حوادث، احساس ميكنم اوضاع ميتوانست بهتر از اين باشد كه الآن هست.
احساس ميكنم شكست خوردهام.
از خودم باختم!
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 23:34 | لینک
|
پنجشنبه پنجم دی 1387
امروز صبح را با خاطره نخوابيدنهاي ديشب و سرفه زدنها و از خواب پريدن ها و صداي انديشه كه ميگفت خوبي بابا! حالت خوبه؟ آب ميخواي و از اين حرفها آغاز كردم. با تني سنگين و خموده كه از آْن گرما متصاعد ميشد. با ذهني كه آنقدر در گرماي تفتيده غرق بود كه به راستي هذيان سازي مي كرد و شايد زماني يافته بود براي اينكه خاطره روزي عجيب را در خود هضم كند تا تجربههاي جديدش را زير و رو كند، خود را بشناسد و از گذر اين لحظهها بگذرد.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 22:43 | لینک
|
سه شنبه سوم دی 1387
امروز احساس قدرت كردم. احساس كردم هنوز وجود دارم.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 1:3 | لینک
|
