پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
در زندگی زخم هایی است که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد!
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 17:39 | لینک
|
شنبه دهم اسفند 1387
احساس عجیبی دارم از اینکه می توان چیزی را به وجود آورد که ساخته ی توست و البته آن چیز به گونه ای دیگری عمل می کند و ناگهان وجودی مستقل از تو پیدا پیدا می کند که گاه نیز تو از مخلوق خودت جا می مانی و آنقدر تند می دود که تو از رسیدن به او باز می مانی.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:59 | لینک
|
شنبه سوم اسفند 1387
این روزها حس می کنم یه چیزی رو گم کردم، حس می کنم جای یه چیزی توی من خالیه! حس می کنم دست هام پی چیزی می گردن. پی چیزی برای گیر کردن. حس می کنم آدم باید یه چیزه محکمی خارج از خودش داشته باشه که بهش تکیه کنه مثل شاخه های یه درخت تنومند نه علف های سبزی که ریشه تو خاک باران خورده بهار دارن! یه چیزی که باعث بشه آدم محکم قدم برداره.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 1:11 | لینک
|
