تبليغاتX
واگویه های من
نوشته های آزاده شمسی

 

در زندگی زخم هایی است که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد!

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 17:39 | لینک  | 

 

احساس عجیبی دارم از اینکه می توان چیزی را به وجود آورد که ساخته ی توست و البته آن چیز به گونه ای دیگری عمل می کند و ناگهان وجودی مستقل از تو پیدا پیدا می کند که گاه نیز تو از مخلوق خودت جا می مانی و آنقدر تند می دود که تو از رسیدن به او باز می مانی.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 11:59 | لینک  | 

 

این روزها حس می کنم یه چیزی رو گم کردم، حس می کنم جای یه چیزی توی من خالیه! حس می کنم دست هام پی چیزی می گردن. پی چیزی برای گیر کردن. حس می کنم آدم باید یه چیزه محکمی خارج از خودش داشته باشه که بهش تکیه کنه مثل شاخه های یه درخت تنومند نه علف های سبزی که ریشه تو خاک باران خورده بهار دارن! یه چیزی که باعث بشه آدم محکم قدم برداره.

نوشته شده توسط آزاده در ساعت 1:11 | لینک  |