پنجشنبه پنجم دی 1387
امروز صبح را با خاطره نخوابيدنهاي ديشب و سرفه زدنها و از خواب پريدن ها و صداي انديشه كه ميگفت خوبي بابا! حالت خوبه؟ آب ميخواي و از اين حرفها آغاز كردم. با تني سنگين و خموده كه از آْن گرما متصاعد ميشد. با ذهني كه آنقدر در گرماي تفتيده غرق بود كه به راستي هذيان سازي مي كرد و شايد زماني يافته بود براي اينكه خاطره روزي عجيب را در خود هضم كند تا تجربههاي جديدش را زير و رو كند، خود را بشناسد و از گذر اين لحظهها بگذرد.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 22:43 | لینک
|
