شنبه سوم اسفند 1387
این روزها حس می کنم یه چیزی رو گم کردم، حس می کنم جای یه چیزی توی من خالیه! حس می کنم دست هام پی چیزی می گردن. پی چیزی برای گیر کردن. حس می کنم آدم باید یه چیزه محکمی خارج از خودش داشته باشه که بهش تکیه کنه مثل شاخه های یه درخت تنومند نه علف های سبزی که ریشه تو خاک باران خورده بهار دارن! یه چیزی که باعث بشه آدم محکم قدم برداره.
نوشته شده توسط آزاده در ساعت 1:11 | لینک
|
